تبلیغات FallenAngel
سلام
خب نمیدونم این یه بیماریه یا نه ولی منتقل شدم به یه وبلاگ جدید!
اسمش هست کلاغ بدبخت. بهم سر بزنید .
این وبلاگ همچنان به قوت خودش باقیه منتها تو اون یکی تخصصی تر به شعر می پردازیم.
دستاتون و دلاتون پر عشق.

فرصت تلخ باز باریدن/ در فراغت عزیز دریایی
و شکستن کنار دردی نو/ از غم رفتنت شکیبائی
می زنم زیر هق هق بسیار می چکم لابلای رفتن تو
یک ستاره به نام تو باید یک ستاره به نام تو خسرو!
تو نباشی صدای جاری آب در شب شعرما نمی آید
و سکوت نبودن تو گریه از من دوباره می خواهد
تو صدای سکوت سهرابی در طنین هجای نا بلدان
روشنایی/ برای تابیدن/ در زمین سیاه بی خردان
فرصت نقره ای ندارد این/ پرده های سپید تو در تو
به دویدن نمی کند جرات/ ساقهای ضعیف این آهو
رفتن تو /مرگ رویا بود لحظه هایی که ایمنم از غم
و صدای تو اوج آرامش/ لحظه های چکیدنم از غم


من گذشتم از تو اما /دل من مونده تو دستات
پرامو چیدی ولی من/ پُرم از هوای چشمات
یکی بعد رفتن تو/ آینه هاش /پر شده از درد
یکی بعد تو/ تو جاده /خودشو /وقف سفر کرد
رفت و رفت تا آسمونو /دست ابرای سیاه داد
اونقدر خیره به در شد/ تا نگاش به مردن افتاد!
دست کشید روخط اشکاش/ دلشوداد دست بارون
یه اسیر بی صدا شد /توی دست سرد زندون


رقص تیغ به روی رگهام/ بین ردپای خون
من و درد مبهمم/ تو الفبای جنون
پرم از وسوسه ی/ پر زدن از این قفس
لک زده دلم واسه/ یه دلِ سیرº/نفس
می شکنه بغض صدام/ توی کوک خستگی
می پرم از لبه ی/ شب تار زندگی
جیغ لحظه های زرد/ می پیچه تو گوش آب
سِر میشم یه لحظه و/ُ می گیره جونمو خواب
رخوتو حس می کنم/ توی بند بند تنم
می خورم زمین ولی/ این دفعه نمی شکنم


یكی بود یكی نبود :
هیچ می دانی اینروزها چه می كنم اینروزها دردها را نخ می كنم و با زغال روی قلبم یك قلب می كشم و به حرمت تمام یكشنبه ها و آسمان همان یك شنبه ها كه مثل دل من بارانیست و صدایی كه پشت سیمها ی رابطه با درد می شكند و من هی پاییزی تر می شوم و توی خیابانهای بی ته پاییز هی راه می روم و به بیرا ههای زندگیم فكر می كنم و با خود باران گریه هایم را مرور می كنم در تمام یادها من زنی هستم با موهایی خرمایی كه بلد بود از ته دل بخندد و دیگر فرق ندارد كه صبحی نو شروع شود من همان نیلوفر دیروزم حتی اگر شب آهسته برود باز دیروز در فردای من جاریست دیگر خیلی وقت است كه تو را ندیده ام از پشت سیمها زار زار نبودنت را دوره می كنم و قلبم گر می گیرد مثل اینكه یك گلوله ذغال رویش گذاشته باشی دارم صورتت را بی هیج فرقی با آن شبها از چشمی كوچك دوربین نگاه می كنم و چشمهایت را هی دوره می كنم هیچ می دانستی اینجا به اندازه تمام دردهایی كه كشیده ایم و به اندازه و قواره تو كه روی نقشه گم شده ای دلیل كافی دارم كه پا به پای باران راه بروم بلرزم و های های گریه كنم باورت شود قصه ما كلاغش مرده بود

پل می زنم به سوی تو از بی ترانگی
گم می شوم درون تو، ای بی کرانگی
درگیر بوسه های نجیب تو می شوم
گل می کـند درون تنم این زنانگی
گفتم سکوت و صبر دوای نبودنت
هر لحظه هر تپش لب من/ سرودنت
آخر نیامدی/ لبم از غزل نشست
دستم نمی رسد به حدود زدودنت
من سالهای سال خودم را تبر زدم
هر شب به کوچه بن بست سر زدم
با بال خسته ام که پریدن محال شد
من با خیال بال نجیب تو پر زدم


بغلم کن که سخت دلگیرم
به تو محتاجم ای هوای لطیف
به تو محتاجم ای سپیده صبح
غزلم را تو قافیه، تو ردیف
بغلم کن که ذره های تنت
به تن من ببخشد آزادی
ای توئی که ستاره بودن را
به شب تار من امان دادی
بغلم کن به بوسه محتاجم
پرم از خواهش نوازش تو
ای توئی که لبان من شده اند
غرقه در ذکر تو ستایش تو
بغلم کن بپیچ دور تنم
بازوان شریف و مردانه
به لبانم ببخش از لب خود
بوسه های یواش دزدانه
بوسه های مرا دوباره بچین
از تب داغ لبهایم
روی مویم بکش دستت را
تا گره را دوباره بگشایم
به پریشانی ام برسان
بیش ازین بیش ازین پریشانتر
من خراب حضور گرم توام
من خرابم، خراب، ویرانتر ...

![]()
من شدم آن کلاغ بدبختی
که پرید و به خانه اش نرسید
آن ستاره که روی دامن شب
خودش آتش گرفت و خط نکشید
من همان شاعرم که شعرِ تَرَم
از نگاهت چه صادقانه چکید
روی دست تو ماند شعر من و
به غزلهای عاشقانه کشید
رو سیاه خیال خام خودم
چشم و جان و دل تو سپید
تو شدی باد سرکش اما من؟
من شدم جنون شهره ی بید
آسمانی ترین بهانه ی من
آه، دستم به دامنت نرسید
...


آنچنان که تو مرا زمین زدی
پرنده بودن از خیال من پرید ...

برای من
دنیا شبیه یک بن بست است
و هیچکس نمی داند
پشت دیوارهای این بن بست
یک پیرزن
به تماشای جوانی از دست رفته ام
های های
می خندد!!
